غزل شمارهٔ ۱۳۵

غزلیات

خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد
گَرد آن خاکم که باد از کوی مهرویی برد

از هواداری به جان جویم نسیم صبح را
تا سلامی از من بیدل، به دلجویی برد

چون ز هر سویی نشانی می‌دهندش، می‌دهم
خاک خود بر باد تا هر ذره‌ای سویی برد

با سر زلفت مرا سربسته رازی هست از آن
دم نمی‌یارم زدن، ترسم صبا بویی برد

بر سرت چندان پریشان جمع می‌بینم که گر
بر فشانی عِقد گیسو، هر دلی مویی برد

تاب مویت نیست رویت را ز پیشش دور کن
حیف باشد نازنینی بار هندویی برد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}