غزل شمارهٔ ۱۵۲

غزلیات

ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد
سودای باده پختن، سودای خام باشد

از جام باده حاصل، یک ساعت است مستی
وز شکر لب او، سکری مدام باشد

با قد تو صنوبر، در چشم ما نیاید
او کیست تا قدت را، قایم مقام باشد؟

جان خواست لعلت از من، گر می‌برد حلالش
جان تا لب تو خواهد، بر من حرام باشد

ساقی به ناتمامان، می ده تمام و از ما
بگذر که پختگان را، بویی تمام باشد

با این همه غم دل، گر می‌کنی قبولم
اقبال هندوی من، شادی غلام باشد

ای صد هزار طالب، جویای درد عشقت!
مخصوص این سعادت، تا خود کدام باشد؟

در سلک بندگانت گر نیست نام ما را
در نامه گدایان، باشد که نام باشد

صبح ازل نشستم، بر آستان عشقت
زین در قیام سلمان، شام قیام باشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}