غزل شمارهٔ ۲۱۸

غزلیات

بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید
حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید

برق جمال خرمن پندار ما بسوخت
لعلت خیال پرده اسرار ما درید

زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه
زنار بسته بر سر کوی مغان کشید

خود را زدند جان و دلم بر محیط عشق
بیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید

اسرار عشقت از در گفت و شنید نیست
سری است ابوالعجب که نه کس گفت و نه شنید

خرم کسی که بر سر بازار عاشقی
جان در غمت بداد و غمت را به جان خرید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}