غزل شمارهٔ ۲۶۰

غزلیات

نداشت این دل شوریده تاب سودایش
سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش

به نرد درد چو وامق نبود مرد حریف
هزار دست پیاپی ببرد عذرایش

کسی نتافت ازو سر چو زلفش از بن گوش
سیاه روی درآمد فتاد و در پایش

غمش ز جای خودم برد و خود چه جای من است
که گر به کوه رسد، برکند دل از جایش

رخ مرا که برو سیم اشک می‌آید
بیان عشق عیان می‌شود ز سیمایش

نهفته داشت دلم راز عشق چون غنچه
هوای دوست دمش داد و کرد رسوایش

دل مرا که امروز رنجه داشت چه غم
دلم خوش است که خواهد نواخت فردایش

همه امید به آلا و رحمتش دارد
وجود من که ز سر تا بپاست آلایش

گناهکار و فرومانده‌ام ببخش مرا
که هست بر من بیچاره جای بخشایش

سواد هستی سلمان ز روی لوح وجود
رود ولیک بماند نشان سودایش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}