غزل شمارهٔ ۲۸۸

غزلیات

تو می‌روی و بر آنم که در پی تو برانم
ولیک گردش گردون گرفته است عنانم

مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین
به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟

تو رفتی و من گریان بمانده‌ام، عجب از من
بدین طریق که می‌رانم آب دیده بمانم

برید ما به جز از آب دیده نیست گر از تو
اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم

ز جان خویش جدا ماندم، ای فلک مددی ده
مرا به خدمت جانان رسان به جان مرسانم

مرا ز پای در آورد دستبرد فراقت
به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم

مرا اگر بخوانی همین بس است که باری
ز نامه تو سلامی به نام خویش بخوانم

به مهر روی تو هر دم منورست ضمیرم
به وصف لعل تو هر دم مرصع است زبانم

تو گفته‌ای که ز سلمان، فتاده‌ایست، چه آید؟
من اوفتاده‌ام اما چو سایه با تو روانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}