غزل شمارهٔ ۳۱۹

غزلیات

جان قتیل توست، بر دارش مکن
چون عزیزش کرده‌ای، خوارش مکن

چشم مستت را ز خواب خوش ممال
فتنه بر خوابست، بیدارش مکن

زلف را یکبارگی بر بند دست
در ستم با خویشتن یارش مکن

صوفیا صافی کن از غش قلب را
یا دگر سودای بازارش مکن

عاشق خود را چرا رسوا کنی؟
کشته شد بیچاره، بر دارش مکن

لاشه سلمان ضعیف افتاده است
بیش ازین بر دوش غم بارش مکن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}