غزل شمارهٔ ۳۲۹

غزلیات

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
می‌کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می‌کند و جان همه عالم اوست
می‌خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو
هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی‌باک او

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه
دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو
رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز
دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده‌ام
تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست
وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

در فشانیست که کردست درین ره سلمان
مرد باید که سخن گوید از ادراک او

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}