غزل شمارهٔ ۳۴۰

غزلیات

دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی
کنون دانستم و سودی نمی‌دارد پشیمانی

شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم
به دشواری توان دانست قدر روز آسانی

به بادی ناگه از رویت فتادم دور چون مویت
به سر می‌آورم دور از تو عمری در پریشانی

به آب دیده هر ساعت نویسم نامه‌ای لیکن
تو حال ما نمی‌پرسی و نقش ما نمی‌خوانی

حدیث کار و بار دل چه گویم بارها گوید
که بد حال است، تو حال دل من نیک می‌دانی

سر خود را نمی‌دانم سزای خاک درگاهت
ولیکن کرده‌ام حاصل من این منصب به پیشانی

الا ای بخت کی باشد که باز آن سرو رعنا را
به‌دست آری بناز اندر کنار ماش بنشانی

صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش
نگر تا حلقه‌ی اقبال ناممکن نجنبانی

چو زلف او مرا جانی است سودایی ز من بستان
به شرط آن‌که چون پیشش رسی در پایش افشانی

برو در یک نفس بازا که یک دم ماند سلمان را
نخواهی یافتن بازش دمی گر دیرتر مانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}