غزل شمارهٔ ۳۸۷

غزلیات

هزارت دیده می‌بینم که می‌بینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

نمی‌ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی

من آن باشم که بر تابم عنان از دستِ تو حاشا!
همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی

خطا می‌دانم و آهو، به آهو نسبت چشمت
که چشمِ شیرْ گیرِ تو ندارد هیچ آهویی

سگانِ کوی تو دایم به جستجوی خون من
همی پویند و می‌بویند خاک هر سر کویی

از آن می در قدح خندد که می را هست ازو رنگی
از آن گل بی‌وفا باشد که در گل هست ازو بویی

ز سر می‌خواهم از بهرِ تو گویی بر تراشیدن
ولی چوگان تو سر در نمی‌آرد به هر گویی

دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر
ولی چون این دعا گویت، بود کمتر دعاگویی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}