شمارهٔ ۵۰

غزلیات

بس است شاهد مستی همین گلستان را
که فاش کرده همه رازهای پنهان را

ز جوش لاله و گل در چمن چراغان است
ببین ز ابر سیه، دود آن چراغان را

چه صحبت است ندانم که جمع کرده بهار
ز سرو و گل به چمن راستان و پاکان را

سحاب، طفل در آب اوفتاده را ماند
که گه فشار دهد دیده، گاه دامان را

برای چیست دگر تنگ عیشی مرغان؟
که غنچه کرد چو گلچین فراخ، دامان را

سلیم بر حذر از تیر فتنه باش که باز
بلند ساخت زمانه کمان شیطان را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}