شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل است
همچون شراب کهنه، جهان پیر جاهل است

هر چیز شد حجاب تماشای او مرا
آتش زنم بر آن، همه گر پرده ی دل است

از بس که با غبار دل آلوده می رود
دایم ز آب دیده ی خود راه من گل است

در ورطه ای که قسمتم افکنده، موج را
بر سر سفینه نیست، که تابوت ساحل است

در سنگلاخ کام و هوس تاختن دلیر
بر توسن برهنه ی تجرید مشکل است

از خاطرم سلیم برد باده زنگ غم
موج شراب، صیقل آیینه ی دل است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}