شمارهٔ ۲۴۹

غزلیات

زان می که باغ را رخ او در پیاله ریخت
چون گرد سرمه، داغ ز دامان لاله ریخت

پیچیده است بس که ازان زلف تابدار
بر خاک مشک سوده ز ناف غزاله ریخت

در محفلی که بود درو ساقی آفتاب
درد شراب حسن تو در جام هاله ریخت

خوبان شهید او شده اند، این شراب نیست
ساقی ز شیشه خون پری در پیاله ریخت

فریاد خود ز دست خموشی کجا بریم؟
تا کی درون سینه توان خون ناله ریخت؟

دندان نماند در دهن از جنبش لبم
دامان خویش ابر برافشاند و ژاله ریخت

هفتاد ساله آب رخ خویش را سلیم
بر خاک از برای شراب دوساله ریخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}