شمارهٔ ۲۸۵

غزلیات

شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است
ز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است

چو کاغذی که بر آن مد کشند از پی مشق
ز تازیانه ی او پای تا سرم سیه است

گذشت آنکه نهد باغبان به ما منت
بهار آمد و عالم تمام سیرگه است

شمار لشکر غم را همین قدر دانم
که چشم حوصله تا کار می کند، سپه است

دل شکسته ی ما مهر و کین نمی داند
ز هر دری که درآیی سوی خرابه ره است

تو حسن کعبه چه دانی که نیستی محرم
ز دور، جامه ی هر کس، گمان بری، سیه است

سلیم، یوسف دل را خبر چه می پرسی
بجز خدای که داند که در کدام چه است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}