شمارهٔ ۳۴۸

غزلیات

شیخ است و خودآرایی بسیار و دگر هیچ
چون صبح، همین شانه و دستار و دگر هیچ

رهزن به تو تعلیم دهد شیوه ی تجرید
در دست همین رشته نگه دار و دگر هیچ

یوسف نه متاعی ست که او را بگذارند
ما را برسان بر سر بازار و دگر هیچ

در عشق شد افسانه ی منصور فراموش
غوغا به سر ماست درین دار و دگر هیچ

انصاف مگو راهزن عشق ندارد
هر چیز که داری همه بسپار و دگر هیچ

فکر سر و جان است همه راهروان را
پایی تو ازین بادیه بردار و دگر هیچ

در مذهب ما طاعت شب ها نه نماز است
کافی ست همین دیده ی بیدار و دگر هیچ

معشوق چو مست است نصیحت نپذیرد
در نامه نوشتیم که هشیار و دگر هیچ

در باغ سلیم آنچه ز تاراج خزان ماند
خاری ست همین بر سر دیوار و دگر هیچ

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}