شمارهٔ ۴۴۲

غزلیات

چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی می‌رود
گردنی برکش که حرف کج‌کلاهی می‌رود

در دلش از من غباری هست، پنداری که باز
آب چشمم از برای عذرخواهی می‌رود

رهروان رفتند و چون از کاروان واماندگان
برق ایشان را ز دنبال سیاهی می‌رود

آنچه در راه کسی باشد، ازان نتوان گریخت
گر روم بر آب، در پا خار ماهی می‌رود

وادی عشق است اینجا، نیست نومیدی سلیم
کاروان در منزل از گم کرده راهی می‌رود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}