شمارهٔ ۴۶۰

غزلیات

عشق آشوب دل و جوش درون می‌آرد
گل این باغ نبویی که جنون می‌آرد

دارد آبی چمن عشق که یک قطره از او
مرغ تا خورد ز پا رشته برون می‌آرد

هر سر موی از آن زلف پریشان راهی‌ست
که سر از کوچهٔ زنجیر برون می‌آرد

حسن مغرور به این ناز و نزاکت یارب
تاب هم‌صحبتی آینه چون می‌آرد؟

سوختم از غم دل هم‌نفسان، می‌بینید
که چه‌ها بر سرم این قطرهٔ خون می‌آرد

جوش زد داغ دل و شور جنونم افزود
شعله را فصل گل پنبه جنون می‌آرد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیم
این بلاها به سرم بخت زبون می‌آرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}