شمارهٔ ۴۷۴

غزلیات

به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماند
ز شانه زلف او هندوی ترکش بسته را ماند

پریشانی ز شوق طرهٔ آشفته‌ای دارد
حدیث من که عقد گوهر بگسسته را ماند

شدم آسوده تا بر یاد او چشم از جهان بستم
به چشم من خیالش زخم مرهم بسته را ماند

مگر از صبح محشر روزن من روشنی یابد
که شب‌های سیاهم ابروی پیوسته را ماند

سلیم او را به جای خویش آوردن نه آسان است
دل آوارهٔ من عضو از جا جسته را ماند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}