شمارهٔ ۴۸۹

غزلیات

همچو شمعم آتش از مژگان به دامن می‌چکد
اشک در ویرانه‌ام از چشمم روزن می‌چکد

خویش را کشتم ز شوق دلخراشی عاقبت
خون من از ناخنم چون تیغ دشمن می‌چکد

آنکه زخمم دوخت، آگه نیستم از حال او
این قدر دانم که خون از چشم سوزن می‌چکد

آب بر آتش زدن، کار بتان هند نیست
کز سر هر مویشان، چون شمع، روغن می‌چکد

در وداع خویش، چشم غیر را آن گل سلیم
می‌کند پاک و سرشک از دیدهٔ من می‌چکد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}