شمارهٔ ۵۸۳

غزلیات

در ره عشق بتان جان ز بلا نتوان برد
سر درین راه به همراهی پا نتوان برد

خضر توفیق اگر راهنمایی نکند
راه بر قافله از بانگ درا نتوان برد

می گشاید ز گره کار اسیران، اما
این کلیدی ست کزان بند قبا نتوان برد

همه کاری بجز از مرگ، تلافی دارد
بازی باخته ای نیست که وا نتوان برد

راستی را نتوان در همه جا برد به کار
گوی ازین معرکه بیرون به عصا نتوان برد

دم شمشیر بود جاده ی عشق تو سلیم
سر ازین راه سلامت ز قضا نتوان برد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}