شمارهٔ ۱۴۴

غزلیات

روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق به‌یک‌بار بر آمد

صد دلشده را از غم او روز فروشد
صد شیفته را از غم او کار برآمد

رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد

در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین
فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد

رشک‌ است بتان را ز بناگوش و خط او
گویند که بر برگ گلش خار برآمد

آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد
تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد

و آن شب که مرا بود به خلوت برِ او بار
پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}