شمارهٔ ۱۵۰

غزلیات

هر کو به خرابات مرا راه نماید
زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید

ره کو بگشاید در میخانه به من بر؟
ایزد درِ فردوس بَرو بر بگشاید

ای جمعِ مسلمانان! پیران و جوانان!
در شهر شما کس را خود مزد نباید

گویند: «سنایی را شد شرم به یک بار
رفتن به خرابات ورا شرم نیاید»

دایم به خرابات مرا رفتن از آن‌ست
کالا به خرابات مرا دل نگشاید

من می‌روم و رفتن و خواهم رفتن
کم‌تر غمم این‌ست که گویند نشاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}