شمارهٔ ۴۱۵

غزلیات

عشق و شراب و یار و خرابات و کافری
هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری

از راه کج به سوی خرابات راه یافت
کفرش همه هدی شد و توحید کافری

بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل
برخاست از تصرف و از راه داوری

بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بود
بست او میان به پیش یکی بت به چاکری

برخیز ای سنایی باده بخواه و چنگ
اینست دین ما و طریق قلندری

مرد آن بود که داند هر جای رای خویش
مردان به کار عشق نباشند سرسری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}