شمارهٔ ۴۳۱

غزلیات

عاشق نشوی اگر توانی
تا در غم عاشقی نمانی

این عشق به اختیار نبود
دانم که همین قدر بدانی

هرگز نبری تو نام عاشق
تا دفتر عشق برنخوانی

آب رخ عاشقان نریزی
تا آب ز چشم خود نرانی

معشوقه، وفای کس نجوید
هر چند ز دیده خون چکانی

این‌ست رضای او که اکنون
بر روی زمین یکی نمانی

بسیار جفا کشیدی آخر
او را به مراد او رسانی

این‌ست نصیحت سنایی
عاشق نشوی اگر توانی

این‌ست سخن که گفته آمد
گر نیست درست برمخوانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}