بخش ۶۲ - حکایت در حقیقت تصوّف

الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

صوفیی از عراق با خبری
به خراسان رسید زی دگری

گفت شیخا طریقتان بر چیست
پیرتان این زمان نگویی کیست

راه و آیینتان مرا بنمای
دُرج دُرّت به پیش من بگشای

چیست آیین و رسم و راه شما
به که باشد همه پناه شما

آن خراسانی این دگر را گفت
ای شده با همه مرادی جفت

آن نصیبی که اندر آن سخنیم
بخوریم آن نصیب و شکر کنیم

ور نیابیم جمله صبر کنیم
آرزو را به دل درون شکنیم

گفت مرد عراقی ای سره مرد
این چنین صوفیی نشاید کرد

کین چنین صوفیی بی‌ایمان
اندر اقلیم ما کنند سگان

چون بیابند استخوان بخورند
ورنه صابر بوند و درگذرند

گفت بر گوی تا شما چکنید
که به دل دور از انُده و حزنید

گفت ما چون بُوَد کنیم ایثار
ور نباشد به شکر و استغفار

هم براین گونه روز بگذاریم
بوده نابوده رفته انگاریم

راه ما این بود که بشنودی
این چنین شو که هَم تو(تو هَم که) برسودی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}