شمارهٔ ۶۸

غزلیات

چو جانم گرامی همی داشتی
سرم را به گردون برافراشتی

ز روی بزرگی چه واجب کند
بیفکندن آن را که برداشتی

چه کردم نگوئی کزینسان مرا
میان جهان خوار بگذاشتی

تو تا کردی از مهر من دل تهی
دلم را ز حسرت بینباشتی

بگفتار بد خواه بی سنگ من
ز من روی یکباره برگاشتی

نبودی به دل آگه از راز من
در و غم همه راست پنداشتی

رخم را بزر آب کردی رقم
پس آنگه چو آیینه بنگاشتی

تو تا زادی از مادر پاک تن
همه تخم آزادگی کاشتی

چرا بازگشتی ز آیین خویش
چرا بر رخم چشم نگماشتی

نخواهمت هرگز مگر نیکوئی
از آن پس که بد خواهم انگاشتی

مبیناد چشم حسن هیچ روز
که با دشمنانت بود آشتی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}