شمارهٔ ۱۵۸

غزلیات

کسی کو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد

گل وصلت نبوید گر چه غنچه
دلی پرخون لبی خندان ندارد

شده چون تو توانگر را خریدار
فقیری کز گدایی نان ندارد

نخواهم بی تو ملک هر دو عالم
که بی تو هر دو عالم آن ندارد

غم ما خور دمی کآنجا که ماییم
ولایت غیر تو سلطان ندارد

تویی غمخوار درویشان و هرگز
دل شادت غم ایشان ندارد

گدا پرور نباشد آن توانگر
که همت همچو درویشان ندارد

بمن ده زآن لب جان بخش بوسی
که در دل جز این درمان ندارد

دلم چون جای عشق تست او را
بگو تا جای خود ویران ندارد

غم عشق ترا عنبر مثالست
که عنبر بوی خود پنهان ندارد

گل حسنی که تا امروز بشکفت
بغیر از روی تو بستان ندارد

امید سیف فرغانی بوصلست
که مسکین طاقت هجران ندارد

بفرمان تو صد دردست او را
وگر ناله کند فرمان ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}