شمارهٔ ۴۶۰

غزلیات

کسی کو عشق بازد با رخ تو
کند جان طرح با زیبا رخ تو

سر خود بر بساط عشقت ای شاه
ببازم تا بمانم با رخ تو

بساط نظم گستردم دگربار
براندم اسب فکرت با رخ تو

چو دیدم عقل و جان و دل سه بازیست
که یک یک می‌برد از ما رخ تو

درین بازی که من افتادم این بار
ندانم من بمانم یا رخ تو

اگرچه هر دو عالم بَرده تست
نماند هیچ کس الّا رخ تو

بساط ملک بستانم ز شاهان
اگر با من بود تنها رخ تو

پس هر پرده همچون در نشستم
ولی نگشود در بر ما رخ تو

نظر در خود کنم باشد که روزی
ازین پرده شود پیدا رخ تو

من وتو در جهان عشق و حسنیم
من اینجا شاهم و آنجا رخ تو

چو سیف امروز عاشق نیست با تو
ازو پنهان بود فردا رخ تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}