شمارهٔ ۱۹ - تشنگی

غزلیات

بر سر مژگان یار من مزن انگشت
آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت
ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت

پیش لبت جان سپردم و به که گویم
بر لب آب حیات، تشنگیم کشت

پشت مرا گر غمت شکست، عجب نیست
بار فراق تو، کوه را شکند پشت

خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت
از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت

مغبچگان، پای از نشاط بکوبید
دختر رز می‌رود به حجلهٔ چرخشت

کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینند
آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت

دشمن اگر می‌کُشد، به دوست توان گفت
با که توان گفت اینکه: دوست مرا کُشت؟

آب حیاتش تراود از بن ناخن
آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت

کام، صبوحی نبرد از لب لعلت
تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}