غزل شمارهٔ ۱۶۱

غزلیات

عشق او آب حیات و آن حیات جان ماست
این چنین سرچشمه ای در جان جاویدان ماست

گنج عشق او که در عالم نمی گنجد همه
از دل ما جو که جایش در دل ویران ماست

جان ما با غیر اگر باری حکایت کرده است
تا قیامت نادم است انصاف او بر جان ماست

نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست
گر نظر بر آب داری این همه از کان ماست

هر که بینی دست او را بوسه ده از ما بپرس
زانکه او از روی معنی صورت جانان ماست

در سماع عاشقان آن ماه چرخی می زند
خوش بود دور قمر دریاب کاین دوران ماست

هر که هست از نعمةالله خوش نصیبی یافته
نعمت الله با همه نعمت که دارد آن ماست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}