غزل شمارهٔ ۱۹۸

غزلیات

دیده تا نور جمالش دیده است
در نظر ما را چه نور دیده است

چشم ما روشن به نور روی اوست
خوش بود چشمی که نورش دیده است

دل هوا دارد که پیوندد به او
گوئیا از جان خود ببریده است

تا خبر یابد از آن جان عزیز
از همه یاران خبر پرسیده است

عشق مست است و حریف جان ماست
عقل مخمور و ما ز ما رنجیده است

عاشق یک روی می دانی که کیست
آنکه در او غیر او پیچیده است

نعمة الله نیک داند عاشقی
مدتی شد تا همین ورزیده است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}