غزل شمارهٔ ۳۴۵

غزلیات

چشم ما روشن به نور روی اوست
هرچه بیند دوست را بیند به دوست

عاشق و معشوق ما هر دو یکی است
تا نپنداری که این رشته دوتوست

جرعهٔ جام می ما هر که خورد
چون محبان دائما در جستجوست

عشق سرمست است و فارغ از همه
عقل مخمور است و هم در گفتگوست

بسته ام نقش خیالش در نظر
هرچه دیده می شود چشمم بر اوست

خرقه می شویم به جام می مدام
مدتی شد تا مرا این شست و شوست

هر که بیند نعمت الله با همه
بد نبیند هرچه می بیند نکوست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}