غزل شمارهٔ ۴۱۷

غزلیات

بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافت
بی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت

تا عاشق و رندانه به میخانه نیائی
رندان سراپردهٔ ما را نتوان یافت

تا نیست نگردی تو از این هستی موهوم
خود را نشناسی و خدا را نتوان یافت

آئینهٔ دل تا نبود روشن و صافی
حسنی نتوان دید و صفا را نتوان یافت

خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات
خود خوشتر از این آب و هوا را نتوان یافت

درویش و فقیریم و ازین وجه غنی ایم
بی فقر ، یقین دان که غنا را نتوان یافت

چشمی که نشد روشن از این دیده سید
بینا نبود نور لقا را نتوان یافت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}