غزل شمارهٔ ۴۲۷

غزلیات

عاشقی جان را به جانان داد و رفت
رو به خاک راه او بنهاد و رفت

تن رفیقی بود با او یار و غار
عاشقانه ناگهان افتاد و رفت

بر سر کویش رسید و سر نهاد
بند را از پای خود بگشاد و رفت

هر زمان نقشی نماید لاجرم
کرد روی چون نگاری شاد و رفت

زندهٔ جاوید شد ای جان من
گرچه می گویند او جان داد و رفت

آمد اینجا و غم عالم نخورد
زان روان شد مظهر ایجاد و رفت

بنده بودی بندگی کردی مدام
سید آمد بنده شد آزاد و رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}