غزل شمارهٔ ۴۲۹

غزلیات

یار ما زاری ما نشنید و رفت
آمد و در حال وا گردید و رفت

زلف او در تاب رفت از دست ما
دل ربود و سر ز ما پیچید و رفت

جان ما را یک زمان دلشاد کرد
حال ما را یک زمان وا دید و رفت

عمر ما بود و روان از ما گذشت
گفتمش بنشین دمی نشنید و رفت

گرچه او با جان منش پیوندهاست
بی وفا پیوند خود ببرید و رفت

عقل آمد تا مرا راهی زند
رند مستی دید از او ترسید و رفت

نعمت الله بود یار غار ما
گوشه ای از بوستان بگزید و رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}