غزل شمارهٔ ۴۵۰

غزلیات

چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت
تا جان بودم روی نتابم ز ولایت

ای یار بلای تو مرا راحت جان است
جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت

عمریست که ما منتظر دولت وصلیم
با من نظری کن ز سر لطف و عنایت

سریست مرا با تو که با کس نتوان گفت
رازیست که پیدا نتوان کرد بدایت

ای عقل برو از بر من ، هرزه چه گوئی
ترک می و ساقی نکنم من به حکایت

عشقست مرا مَحرم و عشقی به کمال است
درد است مرا همدم و دردیست به غایت

در کوی خرابات مغان مست و خرابم
هم صحبت من سید رندان ولایت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}