غزل شمارهٔ ۴۸۴

غزلیات

بحر ما دریای بی پایان بود
آب ما از چشمهٔ حیوان بود

چشم عالم روشن است از نور او
روشنی چشم مردم آن بود

باطنست او وز همه ظاهر تو راست
این چنین پیدا چنان پنهان بود

خوش حبابی پر کن از آب حیات
هر دو را می بین که او یکسان بود

نعمت الله مست و جام می به دست
سید ما میر سرمستان بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}