غزل شمارهٔ ۶۷۴

غزلیات

آفتاب از رخ نقاب مه گشود
شب گذشت و روز روشن رو نمود

شد منور عالمی از نور او
یک ستاره گوئیا هرگز نبود

هر چه موجود است از نور ویست
خود کجا موجود باشد بی وجود

خانقاه و صومعه در بسته شد
چون در میخانه ساقی برگشود

آتش عشقش دل ما را بسوخت
سوخت درد عشق او جانم چه عود

گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست
عاشقانه این سخن باید شنود

نعمت اللهی و از خود بی خبر
قدر این نعمت نمی دانی چه سود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}