غزل شمارهٔ ۷۱۵

غزلیات

سالها در طلبت دیده به هر سو گردید
یافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید

درد دل گرچه که دیدیم دوا یافته‌ایم
هر که رنجی نکشید او به شفائی نرسید

بی بلائی نتوان یافت چنان بالائی
گل بی خار در این باغ جهان نتوان چید

حرف عشق تو که دانست که از خود بگذشت
با خیال تو که پیوست که از خود ببرید

می خمخانه به شادی نکند نوش دگر
هر که از جام غم انجام تو یک جرعه کشید

دلم از کوی خرابات به خلوت می‌رفت
چشم سرمست تو را دید ز ره برگردید

بر سر چارسوی عشق تو دل سودا کرد
نعمت الله بها داده و وصل تو خرید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}