غزل شمارهٔ ۸۵۵

غزلیات

دل فدا کرده ایم و جان بر سر
خانمان باخته جهان بر سر

حاجیان گر به پا به مکه روند
خوش رواننند عاشقان بر سر

دامنش را اگر به دست آریم
سر به پایش نهیم و جان بر سر

بس که سودای زلف او پختیم
دیگ سودا رود روان بر سر

خاک پایش که تاج فرق من است
می نهم همچو سروران بر سر

خم می خوش خوشی به جوش آمد
رفت مستانه این زمان بر سر

بت پرست ار ببیند این بت من
سر ببازد روان بتان بر سر

خوش میانی گرفته ام به کنار
تا چه آید از این میان بر سر

نعمت الله جان به جانان داد
دل و دین نیز این و آن بر سر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}