غزل شمارهٔ ۸۸۷

غزلیات

بندهٔ خود ز خاک ره بردار
یک زمانی مرا به من بگذار

جان سپاری کنم به دیده و سر
گر تو گوئی که جان روا بسپار

ای دل ار عاشقی بیا می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار

ذوق عاقل مجو تو از عاقل
روی چون گل به نوک خار مخار

کار ما عاشقی و میخواریست
دولت این دولتست و کار این کار

گنج داری و بینوا گردی
کنج دل جوی و گنج را بردار

بر سر دار اگر نهی قدمی
نعمت الله بود تو را سردار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}