غزل شمارهٔ ۹۴۸

غزلیات

عزتی ده مرا به عزت خویش
زنده گردان مرا به طاعت خویش

غصهٔ غم ز پیش دل بردار
شادمان کن مرا به خدمت خویش

در دلم آتشی است بنشانش
رحمتی کن به جان حضرت خویش

پاک گردان دلم ز هستی خود
غیر را ره مده به خلوت خویش

همت من ز تو تو را خواهد
برسانم به کام همت خویش

دولت من وصال حضرت توست
دولتی ده مرا به دولت خویش

نعمت الله به من تو بخشیدی
یا ز مستان ز بنده نعمت خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}