غزل شمارهٔ ۹۵۴

غزلیات

بیا ای نور چشم اهل بینش
به نور او جمال او ببینش

نیازی کن اگر او می کند ناز
به جان می کش تو ناز نازنینش

نثار تو است گنج کنت کنزا
مراد او توئی از آفرینش

اگر عالم تو را بخشد خداوند
تو او را از همه عالم گزینش

هوای آبرو داری که یابی
بیا با ما در این دریا نشینش

گهی سازی زند گاهی نوازد
هم آن آرام جانست و هم اینش

جهان روشن شده از نعمت الله
نماید نور سید در جبینش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}