غزل شمارهٔ ۱۰۸۹

غزلیات

با سر زلف بتی باز در افتاد دلم
لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم

مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست
مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم

چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست
خاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم

دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواخت
باز امروز در آن رهگذر افتاد دلم

ناظر اویم و منظور من اندر نظر است
نور چشمست که روشن نظر افتاد دلم

پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بود
خوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم

سید ما خبری گفت ز حال دل خویش
زان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}