غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

غزلیات

خیزید که تا جام شرابی به کف آریم
این یک دو نفس عمر به ضایع نگذاریم

یک دم که ز ما فوت شود بی می و معشوق
شک نیست که آن دم ز خیالش نگذاریم

هر جام پر از می که بیابیم بنوشیم
با همنفسی عمر عزیزش به سر آریم

جان در تن ما عشق نهاده به امانت
امید که بر خاک در او بسپاریم

بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمست
گر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم

آن عهد که با ساقی سرمست ببستیم
تا روز قیامت به همان قول و قراریم

روشن شده ازنور رخش دیدهٔ سید
خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}