غزل شمارهٔ ۱۳۸۸

غزلیات

پادشاهی با گدائی ساخته
سایه ای بر فرق ما انداخته

بر سریر دل نشسته شاه عشق
ملک دل از غیر خود پرداخته

مجلس مستانه ای آراسته
ساز جان ما خوشی انداخته

برده گوی دلبری از دلبران
مرکب عشقش به میدان تاخته

آفتابست او و عالم سایه بان
شاهباز است او و عالم فاخته

این لطیفی بین که سلطان وجود
با فقیری بینوا در ساخته

نعمت الله نور چشم مردم است
بوالعجب او را کسی نشناخته

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}