غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

غزلیات

همه تقدیر اوست تا دانی
همه زان رو نکوست تا دانی

جسم و جان را به همدگر می بین
بنگر آن مغز و پوست تا دانی

گفتهٔ عاشقان به جان بشنو
غیر این گفتگوست تا دانی

آب باشد یکی و ظرف بسی
گرچه مشک و سبوست تا دانی

با تو گر ماجرا همی دادم
غرضم شستشوست تا دانی

جام گیتی نماست در نظرم
جسم و جان روبروست تا دانی

نعت الله که نور دیدهٔ ماست
مظهر لطف اوست تا دانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}