غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

غزلیات

زر به باران ده که تا جان را بری
ور زرت باشد بشو از جان بری

سلطنت خواهی سر و زر را بباز
سلطنت خود نیست کار سرسری

بگذر از یاساق و راه شرع گیر
گر به ایمان تابع پیغمبری

پای همت بر سر دنیا بکوب
تا بر آری دست و پای سروری

نو عروسانند فکر بکر من
خوشترند از لعبتان بربری

گر بیابی حبه ای از قند ما
گنج قارون را به یک جو نشمری

همچو سید تخم نیکی را بکار
گر همی خواهی که از خود برخوری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}