غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

غزلیات

در خرابات مجو همچو من میخواری
که به عمری نتوان یافت چنین خماری

کار سودازدگان عاشقی و میخواریست
هر کسی در پی کاری و سر بازاری

دل ما بود امینی و امانت عشقش
آن امانت به امینی بسپارند آری

عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی
خونبها می دهمش از لب خود هر باری

کفر او رونق ایمان مسلمانان است
بسته ام از سر زلفش به میان زُناری

غم من می خورد آن یار که جانم به فداش
شادمانم ز غم یار چنین غمخواری

در همه مجلس رندان جهان گردیدم
نیست چون سید سرمست دگر سرداری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}