شمارهٔ ۵۱

غزلیات

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
جانا بستان زو که از این بیش ندارد

بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق
عاشق بجز از یار کس و خویش ندارد

رو اندش دنیا ز دل خویش برون کن
هر کس که چنین کرد بد اندیش ندارد

در باغ جهان یک گل بی خار ندیدم
وان نوش که دیده‌ست که او نیش ندارد

هر تیر که آن ترک سوی شاهدی انداخت
او را سپری غیر جگر پیش ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}