شمارهٔ ۶۴

اشعار منتسب

ز دل بر آمدم و کار بر نمی‌آید
ز خود برون شدم یار در نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف درازت به سر نمی‌آید

بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ
که کار عشق ز ما این قدر نمی‌آید

همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی
کنون چه شد که یکی کارگر نمی‌آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}